مقاله /گاوخونی، نقطه پایان زاینده رود

زاینده رود جمله است، جمله ‌ای زیبا و رسا. جمله ‌ای است که جمله حیاتبخش است. جمله ‌ای که تکرار و تداومش در درازای زمان، انواع گوناگون حیات را گرد هم ‌آورد و از آن شبکه ‌ای ساخت، شبکه‌ ای از حیات. بوم سازگانی آفرید و آن را غنا بخشید، به یمن معجزه‌ آب که آب پیام ‌آورآسمان است.
زندگی جانداران در کنار زاینده ‌رود بستری را به‌ وجود آورد تا انسان در کرانه‌ هایش سکنی گزیند و سکنی گزید؛ و سکنی ‌گزیدگان تمدن را پدید آوردند و تمدن در گذر زمان دگرگون شد و بالنده شد و بالید تا شهری به ‌وجود آید که فخر جهان شد، نصف جهان شد. اما این همه‌ میوه زنده ‌رود نبود. شهرها و روستاهای دیگری هم پدیدار شدند که با بوم پیرامون خود در کنش و واکنش بودند، هماهنگ بودند. شهر و روستاهایی که هنوز هستند، یا دیگر نیستند ولی پیشینه ‌شان از روی آثار به جا مانده پدیدار است.
زنده ‌رود بستری پر آب بود تا پیش از آن که سدی ساخته شود و سد راهش شود، تا پیش از آنکه چاه‌ها و پمپ‌ها در اطرافش جانش را خسته کند و بیازارد. پس از ساخت سد هم اگرچه همچون گذشته پرخروش نبود، اما آنقدر قابل اطمینانش ساخته بودند تا بتوانند در پیرامونش صنایعی بزرگ را به محیط تحمیل کنند.
اینها همه بود ولی همه نبود، باز هم بود. پایانش، پایابش: یک نقطه بود – اگر از آسمان، از آن بالا به آن می ‌نگریستی- یک نقطه بود آبی، سفید، سبز. مثل یک قطره اشک بود. گاهی آبی بود، گاهی که آبش کم می ‌شد سفیدی نمک‌ هاش پیدا می ‌شد؛ و آن روزها که حالش خوب بود سبزی حیات هم در آن نمایان بود.
گاوخونی نامش بود. نقطه ‌ای در پایان آن رود حیاتبخش شگفتی‌ آفرین. در روزگاران قدیم باتلاقش می‌ خواندند و اهل فنِ روزگار نو تالابش نامیدند. اما هرچه بود پر از شگفتی بود. آبزیان، پرندگان و چهارپایان در درون و پیرامونش به تکاپو بودند و ساز حیات کوک می ‌کردند. اما حیات زیستمندانش به محدوده تالاب محدود نبود. هر سال مهمانانی به ساکنان همیشگی آن اضافه می‌ شد، دهها هزار پرنده مهاجر از صدها و هزارها کیلومتر آنسوتر و این مهمانان ضیافتی برپا می‌ کردند با دهها رنگ، رنگ‌ هایی زیبا و دلنشین، رنگ ‌هایی که گاه در آینه پرهای رنگین دسته‌ های بزرگ پرندگانی همچون فلامینگو منعکس می‌ شد و از دوردست‌ ها پیدا بود. از همین نقطه بود که سرچشمه‌ زاینده‌ رود به طبیعت بیکران ایران و جهان پیوند می ‌خورد و دوخته می‌ شد، از ضیافتکده‌ گاوخونی.
و در کنار این تالاب و ضیافت بزرگ، باز انسان‌ها بودند که آمدند و زیستند و شهرها و روستاها در پیرامونش گواه‌اند بر روزگار خوشی که این رود و این تالاب به خود دیده است.
گاوخونی نقطه ‌ای است در پایان زاینده‌ رود که بی آن جمله‌ زاینده رود ناتمام می‌ ماند و تمام نمی‌ شود و واژه‌هایش پراکنده می‌ شود و بی ‌معنا کما اینکه از روزی که نادیده‌اش گرفتیم، زاینده ‌رود نیز پراکنده شد و هر بخشی از آن به گوشه‌ ای رفت و به کامی ریخت و داغش بر دل ماند.
اما امروز باید بپذیریم که رمز مداومت و تمامیت زاینده‌ رود همین نقطه است: گاوخونی. تنها در این صورت است که به آرزویی که سالها تکرار کردیم: ‘ زاینده ‌رود را زنده می‌ خواهیم، زاینده ‌رود را همیشه می‌ خواهیم و زاینده ‌رود را کامل می خواهیم’، خواهیم رسید.
دانش ‌آموز دوره راهنمایی که بودم، در کلاس جغرافیا یکی از همکلاسی‌ها، از معلم که درباره زاینده ‌رود توضیح می‌ داد پرسید: چرا جلوی آب رودخانه را نمی ‌گیرند تا در کشاورزی از آن استفاده کنند و در گاو خونی هدر نرود؟! پاسخ معلم را درست به یاد ندارم اما تا جایی که به خاطر می‌ آورم، ضمن اشاره به احداث سد زاینده ‌رود در شرح اقدامات انجام شده، از آن پاسخ‌هایی بود که وعده می‌ داد دولت این“مهم” را در آینده به انجام برساند و به یاد دارم که معلم هیچ چیز از اهمیت و ارزش ‌های گاوخونی نگفت. آن روزها کسی به نقطه پایان و تمامیت رودها توجه نداشت و شوربختانه هنوز هم این نکته آنچنان که باید مورد توجه قرار نگرفته است. امیدوارم نسل جدید دوباره رودها را کامل ببیند، با نقطه پایان.

این نوشته در مقالات ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.